تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

شال گردن
سلام ...!wavesmile.gif : 49 par 31 pixels.
ديروز رفته بودم بيرون ... ميخواستم اگه شال گردن خوشگل هم ديدم بخرم freezinsmile2.gif : 23 par 34 pixels.... شال گردني كه مد نظرم بود رو پيدا نكردم ولي گردن 2 تا پسر (!) شال گردن هاي خيلي خوشگلي ديدم و به مامانم نشون دادم نیشخند !
مامانم گفت خب اينا كه نرفتن بخرن ! دوست دختراشون براشون بافته yes.gif : 19 par 18 pixels.!
منم از اونجايي كه دوست پسر ندارم تا براش شال گردن ببافم نیشخند !! اگه دوست پسر داشتم هم براش شال گردن نميبافتمنیشخند  (چون پررو ميشه!)  تصميم گرفتم واسه خودم شال گردن ببافم hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.!
قبل از هر چيزي رفتم گشتم ميل بافتني و كامواهايي كه واسه دوران راهنماييم (درس حرفه و فن !) بود رو پيدا كردم و نشستم به بافتن ! اول ميخواستم ببينم اگه يادم مياد چه طوري ميبافتم و تونستم مثل اون موقع ها خوشگل ببافم برم كامواي خوشگل بخرم ...
يك مقداري با ميل بافتني ها كشتي گرفتم و تازه يادم اومد رديف اول رو بايد يه جور ديگه بزنم نیشخند!!!! خلاصه بعد از كلي تقلا كردن يادم اومد چه جوري ميبافتم ولي فقط "زير" رو يادم اومد ! هر چي فكر كردم "رو" رو يادم نيومد cuckoo.gif : 29 par 18 pixels.! واسه همين نميشد طرح دار ببافم !
تازه كامواهه هم 100 سال بود مونده بود ديگه فاسد (!!) شده بود و كلي اذيتم كرد pfft2.gif : 33 par 17 pixels.!
به همين دليل قيد شال گردن بافتن رو زدم و تصميم گرفتم برم مغازه هاي بيشتري رو بگردم و شال گردن مد نظرم رو پيدا كنم nobrain2.gif : 19 par 30 pixels.!

يادش بخير ... دوران راهنمايي كه تازه بافتني ياد گرفته بودم انقدر دوست داشتم !! ميشستم كلي چيز ميز ميبافتم ! تازه قلاب بافي هم بلد بودم ! (اسمايل يه نگار كدبانو كه از هر انگشتش يه هنر ميريزه !)

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 22:2  به قلم  .: *نگار* :.  | 

چِشم و هم چِشمي
چشم و هم چشمي سر همه چي ديده بوديم به جز بچه دار شدن !!!
فك كن به خاطر چشم و هم چشمي حامله بشي و اين همه سختي رو تحمل كني و بچه بزرگ كني !!! :دي

مردم هم حوصله دارنا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 21:27  به قلم  .: *نگار* :.  | 

توصيف يك روز خاص (2)
سلام ...!

ديدم پست قبلي خيلي طولاني ميشه ، واسه همين 2 قسمتش كردم ...

ساعت 8:30 :
به خانه ي شيوا اين ها ميرسيم ، لباس هايمان را در آورده و هر يك گوشه اي ولو ميشويم ! كمي بعد شيوا از جا برميخيزد و كتري را پر آب كرده و روي گاز ميگذارد !
نميدانم چرا با وجود خواب آلودگي شديد و اعصاب خوردي از تشكيل نشدن كلاس باز هم الكي خوش هستيم و آهنگ ميگذاريم و كمي ميرقصيم ! انگار نه انگار كه ساعت 5 صبح بيدار شده و خوابمان مي آيد و انگار نه انگار كه امتحاني كه اعصابمان برايش خرد شده بود برگذار نشده و از اول بايد درس بخوانيم !

ساعت 8:45 :
چاي دم كرده و با بيسكوئيت ميخوريم و سپس به اتاق رفته و تحقيق هايمان را شروع ميكنيم ... كمي از تحقيقمان را از جزوه هاي سارا (خواهر شيوا) كه فوق ليسانس رشته ي ما را ميخواند جدا ميكنيم ... اين تيكه ها را بايد تايپ كنيم ... نازنين ميخواند و من تايپ ميكنم و هر گاه به كلمه اي ميرسيم كه در آن "پ" دارد فحشي نثار كيبرد شيوا اين ها ميكنم !
زيرا "پ" در كيبرد من آن گوشه و زير دكمه ي Esc قرار دارد ولي در كيبرد شيوا هرگاه آن دكمه را فشار ميدادم علامت تقسيم ظاهر ميشد و من مجبور ميشدم دكمه اي را دقيقا اين سر كيبرد فشار دهم تا "پ" ظاهر شود !
همچنين دكمه اي كه در كيبرد شيوا "پ" را تايپ ميكرد در كيبرد من "ژ" را تايپ ميكند و "ژ" در كيبرد شيوا حاصل shift و "ز" ميباشد !
خلاصه پدرمان در آمد تا متن را تايپ كرديم ...

ساعت 11 :
به هال رفته ، تي وي را روشن نموده و از ماهواره آهنگ گذاشته و باز زديم و رقصيديم ! و باز انگار نه انگار كه ساعت 5 صبح بيدار شده و .........

ساعت 11:30 :
به اتاق بازگشته و باز كمي ديگر از تحقيقمان را سامان داديم ...

ساعت 12:45 :
به علت سر و صداهاي عجيبي كه از شكممان به گوش ميرسيد ، به ناچار تحقيق را رها كرده ، حاضر شده و به بيرون رفته و پيتزاي فوق العاده افتضاحي ميل نمونده و به خانه بازگشتيم !

ساعت 2:30 :
طي توافق هايي كه در ماشين و حين برگشت انجام داديم به محض رسيدن به خانه آرايشهايمان را پاك كرده و هر يك به روي تختي رفته و خوابيديم !

ساعت 4 :
صداهايي از موبايل من به گوش ميرسيد ! همزمان با نازنين چشم هايمان را باز كرده ، موبايل من را خفه كرده و دوباره خوابيديم !!!

ساعت 4:10 :
شيوا از اتاق كناري به اتاقي كه من و نازنين در آن خوابيده بوديم آمده و به زير پتوي ما خزيده و با گفتن اين جمله : "بچه ها ديره ! وقت كم مياريم" به خواب رفته ! و ما نيز به تبعيت از او به خواب رفتيم !

ساعت 4:30 :
تلفن زنگ ميزند ! شيوا با غرغر بيرون رفته و گوشي را برميدارد ! ساراست ! ميگويد دارد از سر كار به منزل باز ميگردد ! ديگر بيدار ميشويم به سراغ سوال هاي پاركداري مان ميرويم ! و شروع به جواب دادن آن ها ميكنيم !

ساعت 5 :
سارا مي آيد ! سلام كرده و به اتاق كناري رفته و ميخوابد ! همچنان به ادامه ي محاسبات ميپردازيم !

ساعت 6 :
كمي ديگر از تايپ كردني ها باقي مانده است ! نازنين ميخواند ، من تايپ ميكنم و شيوا سيب زميني پوست ميكند !

ساعت 7:
تايپ تمام شده و به آشپزخانه ميرويم ....... شيوا سيب زميني ها را سرخ ميكند ، من بسته اي گوشت چرخ كرده از فريزر بيرون مي آورم و براي نصف كردنش آن را روي سنگ اپن آشپزخانه ميكوبم ! يادم مي افتد كه سارا خواب است ! چشمم به اتاق مي افتد و سارا را ميبينم كه از اتاق خارج ميشود ! طفلك !

ساعت 8:
خوراك قارچ و گوشت و سيب زميني مان آماده ميشود ! نازنين در حال درست كردن سالاد ميباشد ... شام را همراه با مخلفات فراوان ميل ميكنيم

ساعت 8:30 :
كمي سر شستن ظرف ها دعوا ميكنيم و آخر سر ظرف ها را ميشوييم و به حال رفته و روي مبل ها ولو ميشويم ! سارا ميپرسد : تحقيقتان چه شد ؟! ميگوييم : هيچ ! مگر قرار بود انجام شود ؟!
آهنگ "گل پري جون" را ميگذاريم و كمي مسخره بازي در مي آوريم ! و كمي نيز با آهنگ هاي ماهواره مسخره بازي در مي آوريم و ميرقصيم ...

ساعت 9 :
حرف ميزنيم ... ماهواره ميبينيم ... حرف ميزنيم ....

ساعت 11:
خانواده ها به دنبالمان مي آيند و من و نازنين به خانه برميگرديم !

ساعت 12 :
ميخوابيم ....


پ.ن : مامان باباي شيوا خونه نبودن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 21:34  به قلم  .: *نگار* :.  | 

توصيف يك روز خاص (1)
سلام ...!

ساعت 5 صبح :
اينجانب روي تخت ، زير پتوي گرم و نرم در خواب ناز به سر ميبرم ...  صداهاي عجيبي به گوش ميرسد ! بعد از 5 دقيقه متوجه ميشوم كه اين صداهاي عجيب مربوط به آلارم موبايل ميباشد ! با اكراه موبايل را برداشته ، تنظيمات آن را به 5:15 تغيير داده و باز ميخوابيم !!

ساعت 5:15 :
همچنان صداهاي عجيبي به گوش ميرسد ! اين بار چاره اي نيست ! با اكراه فراوان از زير پتو بيرون مي آييم ... هوا بسي سرد است ! كورمال كورمال خود را به wc رسانده و با كمك آب چشم هايمان را باز ميكنيم ! به اتاق بازگشته و از شدت سرما به خود ميلرزيم ! به ناچار باز زير پتو ميخزيم و براي جلوگيري از اتفاقات ناگوار (!) ساعت موبايل را روي 5:25 تنظيم ميكنيم و چشم هايمان را ميبنديم !

ساعت 5:25 :
نميدانم چرا اين صداها تمامي ندارند ؟! روي تخت مينشينيم و پتو را دور خود ميپيچيم ! همزمان آيينه ي كوچكي در دست گرفته و با ديدن صورت رنگ پريده و خوابالودمان كمي شوكه شده و مجبور به كمي آرايش ميشويم ... در حالي كه پتو به دورمان پيچيده است كمي به خودمان ميرسيم ! در اين بين چندين بار خوابمان ميبرد !! به همين دليل آرايش كردنمان كمي طول ميكشد !

ساعت 5:45 :
پتو را كنار گذاشته و شلوار جين و بليز آستين بلندمان را روي شوفاژ ميگذاريم و به آشپزخانه ميرويم ... نصف ليوان شير ريخته و كمي شيركاكائو به آن اضافه ميكنيم زيرا وقتي با معده خالي شيركاكائو ميخوريم حالمان بد ميشود ! شير را خورده و به اتاق بازميگرديم ! لباس هايمان كه اكنون كمي گرم شده است را ميپوشيم و مقنعه مان را نيز سر ميكنيم ...

ساعت 6 :
در تاريكي و ظلمات قدم به كوچه ميگذاريم و مقداري بر خود ميلرزيم ! با نااميدي پياده به راه مي افتيم چون بعيد است اين موقع شب !! (همون صبح ديگه) تاكسي اي برايمان ترمز كند ! اما بعد از چند قدم ، در كمال تعجب ماشيني برايمان بوق ميزند ! نگاه ميكنيم و با شادماني متوجه ميشويم تاكسي ميباشد ! به سرعت سوار شده از گرماي داخل ماشين لذت ميبريم

ساعت 6:10 :
به محل قرارمان با شيوا ميرسيم ، شيوا هنوز نرسيده است ! كمي در سرما منتظر ميمانيم و بعد از 2 دقيقه شيوا ميرسد ... سوار ماشين شيوا شده ، كمربند ايمني را بسته و بخاري را روشن ميكنيم و تمام دريچه ها را به طرف خود ميچرخانيم ! سپس چشم هايمان را ميبنديم !

ساعت 6:30 :
چشم هايمان را باز ميكنيم ، در اين موقع صبح هم همت ترافيك است ! به خروجي چمران شمال ميرسيم و از شر ترافيك خلاص ميشويم ! در اين هنگام جزوه ي آلودگي هوا را باز نموده و بلند بلند مشغول دوره ميشويم ! (بلند ميخوانيم كه شيوا نيز در حين رانندگي بشنود و برايش دوره شود)

ساعت 7:
ماشين جلوي دانشگاه مي ايستد ! با وجود احساس خواب شديد ! با شيوا مشغول دوره ي آلودگي هوا ميشويم و در اين بين به شدت خميازه ميكشيم !

ساعت 7:15 :
نازنين به جمعمان اضافه ميشود ! كمي ديگر درس ميخوانيم و آهنگ قر دار ميگوشيم تا خواب از سرمان بپرد !

ساعت 7:30 :
از ماشين پياده شده و به سوي دانشگاه روانه ميشويم ! چشم حراست را دور ديده و از در پسر ها كه نزديك تر است وارد ميشويم ! حراست مچمان را ميگيرد ولي به روي خود نياورده و به راهمان ادامه ميدهيم !
جلوي ورودي راهرو دختر خاله مان را ميبينيم كه دي وي دي 5 و 6 east of eden را برايمان آورده است ! دي وي دي ها را ميگيريم و به سمت كلاس ميرويم !

ساعت : 7:50 :
درس خاك شناسي داريم ولي استاد هنوز نيامده است !

ساعت 7:55 :
آقايي كه به او ناظم ميگوييم و مسئول اتاق اساتيد است به كلاسمان مي آيد و ميگويد : استادتان تلفن زده است و گفته است كه امروز نمي آيد و خاك شناسي تشكيل نميشود ! همچنين آلودگي هوا نيز تشكيل نميشود ! كلاس جبراني خاك شناسي 3شنبه ميباشد !
بچه ها جيغ و داد ميكنند و ميگويند مگر ما مسخره ايم ؟! ساعت 5 صبح بيدار شده و به دانشگاه آمده اين كه چه ؟! چه معني دارد استاد نيايد ؟! ما جبراني نخواهيم آمد و هفته ي بعد امتحان خاك شناسي نميدهيم ! هيمچنين ديگر امتحان آلودگي هوا نيز نميدهيم ! سپس كلاس را ترك كرده و در راهرو تجمع كرده و كمي غرغر ميكنند ... آقاي ناظم آمده و به زور بچه ها را به سمت حياط روانه ميكند !

ساعت 8 :
با كوله باري از افسوس و حسرت از خواب نازنين از دست رفته مان ! هلك هلك سوار ماشين شده و به سمت خانه ي شيوا اينا حركت ميكنيم !
.
.
ادامه دارد ....

نكته : استاد درس خاك شناسي و آلودگي هوا يك نفر ميباشد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:36  به قلم  .: *نگار* :.  | 

روزگار من !
سلام ...!

* فردا امتحان "آلودگي هوا" داريم ... از جزوه اي كه استاد سر كلاس گفته و جزوه ي تايپ شده اي كه بايد از انتشارات ميگرفتيم ... جزوه ي خود استاد خوبه ، فقط يكي 2 صفحه اش حفظ كردنيِ غير قابل حفظ !! (ميدونم منظورمو فهميدين :دي) داره ! ولي جزوه ي تايپ شده واقعا سخته و غير قابل حفظ كردنه !!! فكر كن بايد بدونيم كدوم تركيبات جزء كدوم دسته هستن و هر آلاينده چه بيماري هايي ايجاد ميكنه و چه اثرات مضري داره !!! اين آلاينده ها هم كه يكي دو تا نيستن كه !!! نميدونم خود استاد اين مضخرفات رو حفظه يا نه؟! اصلا به چه درد ما ميخوره حفظ كردنش ! ما كه قرار نيست پزشكي بخونيم كه بدونيم مثلا هيدروكربن هاي اروماتيك باعث چه نوع سرطاني ميشه ؟! خب ما در همين حد بدونيم كه آلاينده ها ضرر دارن كافيه ديگه :دي
وظيفه ي ما به عنوان دانشجوي محيط زيست هم هيچ ربطي به اينكه هر آلاينده چه بيماري ايجاد ميكنه نداره ! ما فقط بايد يه فكري به حال كاهش آلاينده ها بكنيم ...

فعلا يه دور تموم كردم ولي هنوز هيچي حفظ نكردم !! يه ربع ديگه ميرم يه دور ديگه ميخونم ...

* امروز اصلا به تراوين و بازيم سر نزدم ! روزاي آخر بازيه و بازي شديدا كسل كننده شده ... عمارت جادوي اتحاد ما به سطح 85 رسيده (وقتي عمارت جادوي يه اتحاد به سطح 100 برسه بازي تموم ميشه) فكر كنم 3-4 روز ديگه بازي تموم ميشه و راحت ميشم ...

* فردا قراره از دانشگاه بريم خونه ي شيوا اينا و تحقيق هامون رو انجام بديم ... اميدوارم حد اقل 2/3 تحقيق هارو انجام بديم ...

* سه شنبه هم امتحان پاركداري داريم ... فك كن ما هنوز جزوه نداريم !!!!!!!!!!

* يهو زد به سرم و يه عالمه كامنت خصوصيهام رو پاك كردم ! از 160 تا كردمش 20 تا ! كه اينا هم بيشتر پسورد نوشته هاي خصوصي هستن ... ديگه نميخوام كامنت هاي خصوصي رو نگه دارم پس لطفا تا حد امكان كامنت خصوصي نذارين :)

* سريال دخترم (my girl) رو تموم كردم و كلي از وجود lee joon ki عزيزم فيض بردم :دي  و بعدش بهشت ادن (east of eden ) رو شروع كردم ... تو قسمت 2 انقدر گريه كردم كه ديگه چشام باز نميشد ! يه بچه ي 5 ساله انقدر قشنگ بازي كرده بود كه حد نداشت ... الانم قسمت 10 هستم ... كلا 52 قسمته كه 16 قسمتش الان دستمه چون دختر خاله ام هم داره ميبينه ، اون تا قسمت 20 ديده ...
همينجا اعلام ميكنم كه دخترخاله جان زودتر ببين كه من دارم دق ميكنم :دي فكر و ذكرم شده دوك چول و گوك جا :))

* اينم از روزگار من ! :دي

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 17:57  به قلم  .: *نگار* :.  | 


وبلاگم درست شد

با تشكر از محدثه ي عزيزم :*


+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 0:59  به قلم  .: *نگار* :. 

فضولي !
سلام ...!

براي كاري احتياج به سند موبايلم داشتم ... اصلا نميدونستم كجا بايد دنبالش بگردم ! خونه هم تنها بودم و مامانم نبود ازش بپرسم ... رفتم سراغ كيف سامسونت (اينجوري مينويسن؟) قديمي بابام كه چيز هاي مهم رو توش ميذاره ... بازش كردم ... توش يه عالمه پوشه هاي مختلف بود ... تو يه پوشه يه روزنامه بود ... عكس من به عنوان معدل 20 كلاس اول دبستان توش بود !! ... تو يه پوشه يه سري عكس هاي قديمي بود ... عكس جووني هاي مامان بزرگ و بابابزرگم با 2تا عمو بزرگام كه 1 و 3 ساله بودن ... تاحالا اين عكس رو نديده بودم ... چقدر جوون بودن ...  توي يه پوشه سند ازدواج مامان و بابام بود ... نشستم به ورق زدنش ... اوه ! چقدر امضا ! واسه هر بند يه امضا ... ولي انقدر سندش سالم مونده بود انگار همين ديروز عقد كردن ...  رفتم سراغ پوشه ي بعدي ... پوشه هاي مربوط به اسناد ملكي و ماشين رو گذاشتم كنار و يه پوشه ي ديگه پيدا كردم ... كارنامه ي ديپلم بابام توش بود ! نمره ها كه هيچ تعريفي نداشت !  ولي انضباطش 20 بود !! عجب بچه مثبت بوده بابام ... گواهي ديپلم مامانم هم توي همون پوشه بود ... پوشه هاي بعدي هم مربوط به كار هاي بابام بود و بازشون نكردم ... سند موبايلم اينجا نبود ! پوشه هارو گذاشتم سرجاشون و در كيف رو بستم و گذاشتم سرجاش ...
مامانم كه از بيرون اومد ازش پرسيدم ميدوني سند موبايلم كجاس ؟ گفت نميدونم ؟! تو اون كيفه رو ديدي ؟ گفتم آره ديدم ،‌ولي نبود ! لازمش دارم ... مامان رفت سراغ كيف و يه پوشه داد دستم كه روش نوشته بود سند هاي موبايل ... گفت : اينجاس كه !!!
از بس سرگرم فضولي شده بودم پوشه به اون گندگي رو نديدم !!! :دي

پ.ن : من نميدونم چرا وبلاگم اينطوري شده و قبل از لود شدن كامل صفحه ميره تو يه صفحه ي ديگه !! به آقاي شيرازي مشكل رو گفتم ولي فعلا كه جوابي بهم ندادن !! بعيد ميدونم كه جواب هم بدن !! پس اگه كسي از شما ميدونه چرا وبلاگم اينجوري شده لطفا بهم بگه تا درستش كنم ...

پ.ن: امتحان هاي ميان ترم ... تحويل تحقيق ها و پروژه ها ... تاريخ كنفرانس ها ... همه تقريبا تو همين هفته هستن !!! هنوز 90% كارهام مونده ... عصبي شدم ... اي خدا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 19:44  به قلم  .: *نگار* :.  | 

دعا

اگه قرار باشه دعاي من مستجاب شه احتمالا روزي (ميانگين) 20 تا ماشين پنچر ميشن !!! :دي
آخه وقتي خسته و كوفته و تو سرما وايميستم منتظر ماشين و همه گاز ميدن و با سرعت از كنارم رد ميشن تو دلم ميگم : ايشالا پنچر شي !! به هر حال 90% ماشين ها مسيرشون مستقيمه و ميتونن منم ببرن ولي ...
خيلي زور داره مجبور ميشم اين تيكه رو پياده برم ...


پ.ن: دوستي كامنت گذاشته وبلاگت خيلي كسل كننده شده ... بايد بهش بگم ميدونم ! خودم خيلي وقته كه اينو فهميدم ولي نميدونم چرا ديگه نميتونم مثل اون موقع ها بنويسم ... حوصله اش رو ندارم :( شايدم به خاطر فشار تحقيق ها و پروژه هاي اعصاب خورد كنه كه هنوز نصف بيشترش مونده ...
ولي خب سعيم رو ميكنم باز بشم مثل اون موقع ها :)  مرسي از توجهت :)

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 19:53  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);